كتاب بیست
«
|
شش شعر از سهیلا میرزایی |
1 آ آهی بود که مادرم کشید من آغاز شدم با یک نقطه در اول خط همین که پاهایم را شناختم به راه افتادم گستاخ شدم به دهانهای گشاد بیمحلی کردم بوی نفتالین لایِ کفنِ مادربزرگم را میدادند به هر نوع قاف از نوع قانون، قاضی، قفل و قرارداد بدنم کهیر میزند پس به رانهایم اجازهی زندگی دادم از مرز تن به خود رسیدم تا آخرخط از هیچ کس جز خودم اطاعت نخواهم کرد حتی شک کنم که شوک شدهام اِی به وسط خط برسی خاطرت سُر خواهد خورد اگر خود را از میان خطوط خوب تشخیص ندهی سرت را بالا بگیر کمرت راست حالا روی سطور ایستادهای باله برقص بال بزن بال بزن ب بزرگ است باید بزرگ شوم گوش به کرمهای کامپیوتر هم نمیدهم حتی اگر گاوها نیز جانشین کرمها شده باشند اگر خارج از حوصلهی پاها رفته باشم و مغزم فرمان آخر را صادر کرده باشد کنارهمین جوی بی سروصدا پهن زمین خواهم شد حالا بگذار روزنامهها نام تو را ریز یا درشت در هر ستونی که میخواهند جار بزنند چه فرقی دارد!!!
2 تردید نکن ایمان تکه تکه در دهانِ سنگی آش و لاش افتاده است واژهها لیز خوردهاند در گلویم عُقام گرفته تا محل کارم بازنگری شدهام در صندوق پست نیز کش دادهام خودم را تا عریانی میخواهم لختِ مادرزاد بنشینم لخت فکر کنم لخت بخوابم با پستانهایم خلوت کنم دلم برای عشقهای قدیمی تنگ شود کشف شوم بارِ دیگر شرابی از خونِِ خودم هورت بکشم رنگش با رنگِ پریدهترم آغشته مستتر که شدم تا واقعهی تولدم سفر کرده باشم به مستی مادرم احترام گذاشته باشم کش بدهم خودم را در یک خطِ صاف و باز بازنگری شوم باز با خیام بگردم از پناهِ رخوت بیرون بیایم مست و مست و مستتر شوم بیخود به جهتِ فلش هجوم نمیبرم ریشهام در فاصلههاست میخواهم که لکههای حضورم را از پیادهروها جمع کنم جمع شوم در جنونِ تنام روی زمینِ لخت دراز بکشم معشوقام عرق بریزد واژهها گُر و گُر روی تنم کشفم کنند خود را تا نطفهام کش بدهم در آن بخزم خود را بزایم اینبار چاهار نعل که موسیقی درتمامِ طول تنم کش بیاید قفل دهانم شکسته شده باشد به مناسبتِ خودم جفنگیات را منفجر کنم به فُرم فلسفه درآیم قدر نقطه را بدانم! 3 هی تو شبیهتر به یک علامت سوال میانِ اسبابِ اتاقم له له میزنی بالا و پایین رفتهای بالا و پایینات بردهام در گِرههای کور همزاد شدهایم قطعاتم قطعه قطعه در دستانِ تو بیتاباند سنگین تر از صلیب بر دوشِ مسیحام بی تابِ کلمه راه رفتهام تا دور گُم شدهام تا یک نقطه در پایانِ راه از جملهها که گذشته باشم کلماتِ کج و مُعوج بر آب شدهای با آب رفتهای چه لکنتی به راه میاندازی هی تو شبیهتر به من چشمانم پرخوابتر از بیخوابی تو میان قبیلهی جذامیها در پسِ سر تو سو سو زدهاند 4 دیوار میچکا بخوان بخوان که مرگ قانون است بخوان که از یاد نرویم! دیوار در عقیم ترین زمستانِ شهر باردار شدم با ویاری از دیوار و حروف. حرف می خوردم دیوار می شدم دیوار می شدم شعرم تَرَک بر می داشت. عشق بازی ام با دیوارِ همسایه! چشم های دیوارکوب سرگردان بودند و عاشقم. دردم از پشت به دهانم می زد. در ویارم حرف بالا می آوردم ... شعرم گریه کرد! شعری دراز شده بر کف پرت در هوا میخکوب بر زمین حروف سایه می اندازند بر شهر شبگردها با منند دور از من با منند دور از من با منند عکس ها گردشی سیار بر دیوار حرف می زنند حرف می شوند اندکی شاید شعر جا برای شعر تنگ آمده است دیوارهای شهر را هُل بدهید هُل بدهید هول شده ام ضربه ها بر سرم عشق شده ام میهمان هایی عزیز پشت در حروف سیال در فضا عشق بازی ام می کنند شعله ورم از آتشِ زمستان کودکی در شکم دارم ویارم دیوار سرم سنگین آسمانم شعر شکمم را بسابید کجم کنید به دیوار بگردانیدم دور شهر بچرخانیدم بکوبیدم شعرم شاید گریه کند پرشور! سهیلا میرزایی دورن. 1999 از مجموعه شعر: میچکا غیرقانونی می خواند 5 آسمانی نمانده که بلعیده باشم پنجره ای که تاریک شود آسمانش موش کور میان حلقه ی چشمانت چالش کند چانه حلقه ای که تنگ ام بپیچد خفه پنجه ات پنهان ام کرده باشد توی رختخواب رو به دیوار غصه ای با قرص قصه اش کرده باشد چروک اش روی سن ام بالا بیاید چهار نعل روی تمام فصول کش آمده باشد قوس فنجان قهوه ای که بازم کند پنجره یا پاک کند اثر پنجه ها یش روی صورتی مایل به پوست اخطاری که زبان سرخ آزار ش داده باشد موش کور دورتا دورش کف زده باشد هی هی هلهله هی هی هلهله باز ی را از روی دست من بردی خراب می شود روی سلول هایم چشم ها چاله آسمان مچاله کلن. 11.05.2009 6 زنی شبیه ذوزنقه ام تکثیر و هی تکثیر می شوم گوشه ایم در پنهان کاری های تو پناه می گیرد گوشه ی دیگر از لاس شبانه باز می گردد گوشه ای هم گوشه گیری می کند هی می خواهد بگوید بیهوده ام بیهوده ای گوشه ی دیگرم قاه قاه می خندد و می گوید: بی خیالِ همه گوشه ی دیگر کمی آنطرف تر راست ایستاده است و هی می گوید: دیر است زود باش و من هول هول می بلعم همه چیز را می بلعم گوشه هایم که سخت شبیهِ من هستند همیشه هم گوشه های ذوزنقه نیستند گاهی به مربع می مانم و در آن چهارتاق خفه می شوم گوشه هایم که به جانِ هم می افتند قی می کنم و برای ناتوانی ام دلم می لرزد!
كتاب شعر http://www.ketabeshear.com/march07/soheilamirzaie.htm http://soheilamirzaei.persianblog.ir/tag/%D8%B4%D8%B9%D8%B1
نظر
نویسنده: محمود موحدان | تاریخ ارسال:
چهارشنبه 27 خرداد 1388 | ساعت ارسال:02:55 ب.ظ |
دسته:
شاعران دیار ما ,
لینک این ارسال: /post/1719 این ارسال در -
ساعت - ویرایش شد. |
|