آنا گاوالدا در سال 1970 در حومهی پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریسی بودند. دورانِ کودکی آنا با 3 خواهر و 1 برادر در محیطی آرام و بدون دغدغه و سرشار از قصه و افسانه سپری شد، اما جدایی پدر و مادر در چهاردهسالگی بهناگاه رشتههای الفت و صمیمیت را از زندگی آنا گسست. در 22 سالگی با یک دامپزشک فرانسوی ازدواج کرد و از او صاحب 2 فرزند به نامهای لوئیز و فیلیسیته شد.
در این سالها آنا دست به هر کاری میزند، از تجربهی داستاننویسی گرفته (به داستانِ «سرانجام» در این مجموعه رجوع کنید) تا آموزگاری و کار در مرکز اسناد ملی فرانسه؛ اما بهناگهان در 29 سالگی درهای موفقیت بهطرز حیرتانگیزی به رویش گشوده میشود، با انتشار مجموعه داستان دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد. این کتاب تا سال 2007 میلادی (ماه سپتامبر) صدهزار نسخه در فرانسه فروش داشته است و تا این تاریخ به 20 زبان ترجمه شده و در فرانسه و بلژیک چند جایزهی معتبر را به خود اختصاص داده است.
آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارهای مختلف را رها کرد تا خود را تمام و کمال وقفِ ادبیات کند.
سال 2002 میلادی نیز یکی دیگر از سالهای مهم و حساس در زندگی این بانوی جوان و بااستعداد فرانسوی بود. ترجمهی آلمانی کتابِ دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد در آلمان و اتریش با فروش حیرتانگیز و موفقیت فراوانی روبهرو میشود. در همان سال کتاب دوستش داشتم
(Je L'aimiais) به چاپ میرسد که حاوی گفتوگویی طولانی میانِ زن جوان و پدرشوهرش است، شوهرِ زنِ جوان تازه ترکش کرده و پدرشوهر به او میگوید چگونه عشقِ بزرگش را به دلیل اشتباهات عظیمش از دست داده است.
دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد؛ آناگاوالدا؛ الهام دارچینیان؛ نشر قطره؛ 1386
اگر بگوییم یکی از جریانهای غالب و مهم در ادبیات معاصر فرانسه را زنانِ داستاننویسِ این کشور از دههی 90 میلادی رقم زدهاند، گزاف نگفتهایم. فقط کافی است فهرست نویسندگان موفق و مشهوری چون یاسمینا رضا، ماری داریوسک، آنی آرنو، مازارین پَنژو، کاترین گیبو، نوئل شائله و... را از نظر بگذرانیم تا به حقیقتِ موضوع پی ببریم.
در این میان محوریتِ فمینیسم و ادبیات زنانه به تعبیری پس از مرگ نویسندگان بزرگ و صاحب سبکی چون سیمون دوبووار و ویولت لودوک رو به کاهش گذاشته و زنان داستاننویس فرانسوی امروز به مقولات فردی و اجتماعی دیگری نظر میکنند. روابط انسانی اما از درونمایههای عمدهی آثار غالبِ نویسندگان فرانسه در این سالها بوده است. با این مقدمه بپردازیم به آنا گاوالدا، این شهرزاد داستانپرداز فرانسوی که با قصههایش قلب خوانندگان فرانسوی را تسخیر کرده است. آنا گاوالدا در سال 1970 در حومهی پاریس به دنیا آمد. والدینش از شهروندان اصیل پاریسی بودند. دورانِ کودکی آنا با 3 خواهر و 1 برادر در محیطی آرام و بدون دغدغه و سرشار از قصه و افسانه سپری شد، اما جدایی پدر و مادر در چهاردهسالگی بهناگاه رشتههای الفت و صمیمیت را از زندگی آنا گسست. در 22 سالگی با یک دامپزشک فرانسوی ازدواج کرد و از او صاحب 2 فرزند به نامهای لوئیز و فیلیسیته شد.
در این سالها آنا دست به هر کاری میزند، از تجربهی داستاننویسی گرفته (به داستانِ «سرانجام» در این مجموعه رجوع کنید) تا آموزگاری و کار در مرکز اسناد ملی فرانسه؛ اما بهناگهان در 29 سالگی درهای موفقیت بهطرز حیرتانگیزی به رویش گشوده میشود، با انتشار مجموعه داستان دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد. این کتاب تا سال 2007 میلادی (ماه سپتامبر) صدهزار نسخه در فرانسه فروش داشته است و تا این تاریخ به 20 زبان ترجمه شده و در فرانسه و بلژیک چند جایزهی معتبر را به خود اختصاص داده است.
آنا گاوالدا پس از جدایی از همسرش، کارهای مختلف را رها کرد تا خود را تمام و کمال وقفِ ادبیات کند.
سال 2002 میلادی نیز یکی دیگر از سالهای مهم و حساس در زندگی این بانوی جوان و بااستعداد فرانسوی بود. ترجمهی آلمانی کتابِ دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد در آلمان و اتریش با فروش حیرتانگیز و موفقیت فراوانی روبهرو میشود. در همان سال کتاب دوستش داشتم
(Je L'aimiais) به چاپ میرسد که حاوی گفتوگویی طولانی میانِ زن جوان و پدرشوهرش است، شوهرِ زنِ جوان تازه ترکش کرده و پدرشوهر به او میگوید چگونه عشقِ بزرگش را به دلیل اشتباهات عظیمش از دست داده است.
در اینجا اندکی به سبک نگارش و درونمایههای عمدهی این نویسنده بپردازیم: سبک نگارش و قصهنویسی گاوالدا خوانندهی علاقهمند را ناخودآگاه به یاد امیل زولا و نویسندگان ناتورالیست فرانسوی و وریستهای ایتالیایی میاندازد. گاوالدا مانند این دسته از نویسندگان سعی میکند زیر پوستِ اتفاقات و وقایع را ببیند و برای نگارشِ هر پاراگراف از کتابِ خود مدتها تأمل و تحقیق میکند. نقل است که گوستاو فلوبر استاد بزرگِ داستاننویسی فرانسه در تمامی قرون و اعصار که نگارشِ شاهکارش مادام بوواری 5 سال به طول انجامید، برای نوشتن صحنهی طلوعِ آفتاب در رمانش مدتها هر روز به مشاهدهی این صحنه میپرداخت تا بتواند به بهترین شکل آن را گزارش کند. و همچنین معروف است که امیل زولا برای خلقِ شاهکار خود ژرمینال مدتها زندگی کارگرانِ معادنِ فرانسه را از نزدیک زیر نظر داشت. آنا گاوالدا نویسندهای از این جنس و جَنَم است.
توجه او به انسانهای محروم و طبقاتِ پاییندست اجتماع فرانسه و حاشیهنشینانِ پاریسی از امتیازات این بانوی بااستعداد به حساب میآید. به درستی و راستی گاوالدا راوی پُشت و پسلههای پاریسِ مدرن و شیک است. توجه او بیشتر معطوف به سردی روابط انسانی در محیطهایی غمزده و بیمار است؛ از این رو به مثابه روانشناسی خبره به هزارتوی روانِ پرسوناژهای خود نقب میزند.
یکی از مهمترین درونمایههای داستانی گاوالدا در این کتاب، «سوءتفاهم» خصوصاً در روابط بین زن و مرد است. بهترین نمونهی آن را میتوان در داستانِ اول این مجموعه، یعنی «در حال و هوای سن ژرمن»، دید.
در داستانِ «سقط جنین» دغدغههای خود را به عنوان زن و مادر نسبت به دورانِ حساسِ بارداری بیان میکند و همچنین پرده از نگرانیهای عمیقِ مادران در این دوران برمیدارد. در داستان «این مرد و زن» به طبقات ثروتمند و مرفه جامعهی فرانسه اشاره میکند که از قرار معلوم ثروت و رفاه نتوانسته از سردی روابطِ عاطفی آنها کم کند.
بیگمان بهترین و جذابترین داستان این کتاب «مرخصی» است. برای دریافتِ بهتر و شناختِ بیشتر از تواناییهای ادبی آنا گاوالدا درنگی بیشتر و دقیقتر بر این داستان میکنیم: راوی سرباز جوانی است که برای جشن روزِ تولدش مرخصی گرفته تا به خانه بازگردد. در طول سفر با قطار، مرتب خود را با برادر بزرگش مقایسه میکند و تواناییهای او را با ناتواناییها و بیعرضگیهای خودش میسنجد. پدرِ خانواده درست در سالگرد ازدواج با مادرش به ناگهان خانه و کاشانه را ترک کرده و رفته است و از این رو مادر و کلِ خانواده با مشکلاتِ فراوانی روبهرو هستند. در تمامی طول داستان شخصیت راوی زیر سایه و سلطهی مقتدرانهی برادرش مطرح میشود. برادر جاهطلب و زیادهخواه او دوست دارد در پاریس و خصوصاً در محلههای خوب آن زندگی کند. راوی اما جاهطلبی را به چیزی نمیگیرد و فلسفهی خاصِ خودش را در زندگی دارد. او به نقل از فیلسوفی از کتابِ مقدس نقل قول میکند: «جایی که در آن زندگی میکنیم اهمیتی ندارد؛ مهم این است در چه حالتی به سر میبریم.» در ادامهی داستان از زبانِ راوی انتقاد از محیط خشک سربازخانه و تکرار یکنواختِ کارهای کلیشهای در محیط نظامی را میشنویم و میخوانیم. زمانی که سرانجام به ایستگاه قطار میرسد، ناامیدانه به اطرافش نظر میافکند تا ببیند کسی به انتظارش ایستاده و به پیشواز او آمده یا نه؟ «دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد». وقتی وارد خانه میشود سکوت و تاریکی خانه را دربرگرفته و تنها دو سگِ نگهبانِ خانه به استقبال او میآیند.
اما به محضِ ورود به اتاق یک سورپریز تمامعیار انتظارش را میکشد: چراغها ناگهان روشن میشود و تمامی دوستان مدرسه و همسالان خود را میبیند که انتظار او را میکشند.
ماری دخترِ جوانی که در کودکی همبازی او بوده در آن شب، سخت مورد توجهاش قرار میگیرد و در دل احساس میکند هدیهی واقعی تولدش را دریافت کرده است. با پایانبندی فوقالعاده قوی و تأثیرگذار داستان، خوانندهی علاقهمند سخت به حیرت میافتد. پایانِ داستان را نمینویسم تا این لذت فوقالعاده را شخصاً تجربه کنید.
حضور آنا گاوالدا و نگارش داستانهایی از این دست بیگمان پاسخ قاطعی به آن دست از منتقدانی است که تصور میکنند ادبیات معاصر فرانسه امروز از چهرههای برجسته و خلاق خالی شده است.
با خوانشِ این داستانها بار دیگر لذت ادبی را تجربه میکنیم و به تعبیر ماریو بارگاسیوسا از جادوی ادبیات بهرهمند میشویم. ترجمهی کتاب خوب و یکدست است و از این رو لذت مطالعه را دوچندان میکند./آرش نقیبیان
بریدهای از داستان «در حال و هوای سنژرمن»
...پس میگویم، امروز صبح در بلوار سنژرمن مردی را دیدم. من بلوار را بالا میرفتم و او درست روبهروی من پایین میآمد. بینظیرترین زوج
به نظر میآمدیم.
دیدم از دور میآید. نمیدانم، شاید حالت بیقید قدمزدنش توجهم را جلب کرد یا لبهی پالتویش که گویی جلوتر از او حرکت میکرد... خلاصه در بیستمتری او بودم و خوب میدانستم که از دستش نخواهم داد.
چندان هم ناکام نماندم، به یکقدمیام رسید، دیدم نگاهم میکند. لبخندی شوخطبعانه زدم؛ از نوع لبخندهای الههی عشق رومیها که چون تیری از کمان رها میشود. البته اندکی محافظهکارانهتر.
او نیز به من لبخند زد...
بریدهای از داستان «حقیقت روز»
بهتر است بخوابم، اما نمیتوانم.
دستهایم میلرزند.
فکر میکنم باید چیزی گزارشمانند بنویسم.
به این کار عادت دارم. هفتهای یک بار جمعه بعدازظهرها برای مافوقم گیمین گزارش مینویسم.
اما این بار برای خودم مینویسم.
به خودم میگویم: «اگر همه چیز را ریزبهریز تعریف کنی، اگر حسابی حواست را جمع کنی، در پایان وقتی آنچه را نوشتهای بخوانی میتوانی برای دو ثانیه فکر کنی که احمقِ داستان کسی غیرِ توست و آنگاه شاید بتوانی بیطرفانه دربارهی خودت قضاوت کنی، شاید.»
پس مینویسم. تلفن همراهم را که برای کارم استفاده میکنم روبهرویم است، صدای ماشین ظرفشویی در طبقهی پایین به گوش می رسد.
خیلی وقت است زن و بچههایم در تختخواب هستند. میدانم بچهها خوابند، اما بیشک زنم خواب نیست. او مرا میپاید، میکوشد بفهمد. فکر میکنم میترسد چون پیشاپیش میداند که مرا از دست داده است. زنها این چیزها را خوب احساس میکنند. نمیتوانم کنارش بروم و بخوابم. باید همینحالا همهچیز را بنویسم برای آن دو ثانیهای که شاید بینهایت مهم باشد، البته اگر از عهدهاش برآیم...
نویسنده : آرش نقیبیان
جشن كتاب
http://www.bfm.ir/ContentDetails.aspx?Id=194
نظر
نویسنده: محمود موحدان | تاریخ ارسال:
دوشنبه 20 آبان 1387 | ساعت ارسال:03:43 ب.ظ |
دسته:
معرفی کتاب داستان ورمان ,
لینک این ارسال: /post/1034
این ارسال در -
ساعت - ویرایش شد.